خداوندا
دستانم خالی اند و دلم غرق آرزوها
یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان
یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی ساز
کورش کبیر
دستانم خالی اند و دلم غرق آرزوها
یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان
یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی ساز
کورش کبیر
آن کس که در این ره سر و جان داد حسین است
مردی که چو کوهی به بر تیشه بیداد
دامن به کمر بر زد و ایستاد حسین است
درسی به بشر داد بدستور الهی
درسش عملی بود نه کتبی نه شفاهی
آیین یزیدی که بری بود از انصاف
ننمود به تطمیع و به تهدهد گواهی
در معرکه دشمن چو به او خط امان داد
رد کرد و خروشان شد و در معرکه جان داد
ننهاد به زنجیر ستم گردن تسلیم
حنجر به دم خنجر بیداد گران داد
مردانه در این مرحله بگذاشت قدم را
بر ضد ستمکار بر افراشت علم را
با نیروی یزدانی و با دست خدایی
بشکست بهم قدرت بیداد و ستم را
او کرد به نوع بشر این قاعده تعلیم
کاندر ره آزادگی از جان نبود بیم
دیگر نهراسد ز ستمکار ستمکش
مظلوم به ظالم نکند کرنش و تعظیم
خوگرفته ام که چه سخت است انتظار
هر صبح طلوعی دیگر است برای انتظار های فردای من!
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو نمیدانم؟
شاید روزی بخوانند بر تو عشق مرا...
می دانم روزی خواهی آمد می دانم...
گریان نمی مانم خندانم
برای ورودت ای عشق
وقتی که به یادت می افتم له یاد خاطراتت...
نامه هایت را مرور می کنم یک بار ...نه...بلکه صدها بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد...
و اشک شوق بر گونه هایم روانه می شود...
تنها می گویم همیشه در قلب منی... تو
می دانم که باز خواهی گشت... می دانم!
به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی...
به یاد او و تقدیم به او...![]()
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت و گو ی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟
روزگاری من و دلساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته دیوانه ی رویی بودیم
بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت
سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که گرفتار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شدسبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی منشهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلا رایی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سر گشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد؟
<وحشی بافقی>
گر چه در خویش شکستیم صدایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب مهر ز هر بی سر و پایی نکنیم.
فریاد زد ۰۰۰اما خدا نشنید۰۰۰
خدابزرگ بود ۰۰۰می خواست عاشقی کند۰۰۰
آدم را آفرید۰۰۰
آدم عاشق شیطان شد
و خدا تنها ماند۰۰۰
به همین سادگی
آن قدر دوست بوده ایم که دیگر وقت خیانت است
بنام خدا
سلام به تمامی دوستانی که از این پس به کلبه سکوتم قدم میگذارند
امروز روز اولیه که وبلاگمو مینویسم یا به قولی آپ میکنم
دوست دارم همراهم باشید

هر شب نگرانی هایم را به خدا وا می گذارم .او به هر حال تمام
شب بیدار است
![]()
![]()